بستن تبلیغات

پرنده کوچک خوشبختی

پرنده کوچک خوشبختی

شرح حال و خاطرات دخترم لیلیا

کودکم!

 

 

 

 

تو...

آسمان آفتابی من                                  

اوج دلخواه من

بستر گرم من                                                                           

دلپذیرترین هدیه من

اوج احساس من                                                                    

بهترین دوست من

تا پایان عمرم

مایه ی الهام من

مقصود من

نور درخشان من                                    

شب و روز من

شفادهنده ی دل من

فرونشاننده ی خشم من

تسکین دهنده ی درد من

هیجان بهاری من

جواهر بسیار نادر من



قلب و روح من

کامل کننده ی زندگی من

کمربند ایمنی من

بهترین شانس من

انرژی دهنده ی من

اشتها زای من

خورشید پگاه من

سرگرمی غروب من

شریک رقص من

باغبان قلب من

سرچشمه ی خنده ی من

آغاز و پایان من

فرستاده ی آسمانی من

آتش سوزان من

بزرگ ترین آرزوی من

همراه روح من

سرانجام شیرین من

محبوب رویایی من

ارزشمند تر از دیگران _ برای من

اطمینان خاطر من

عقل سلیم من

دلیل زیستن من

تا زمانی که بمیرم

اگرچه اینها را نمی دانی!

 


                                    برگرفته از کتاب " لطفا پدر و مادر خوبی باشید! "

 

 

 



[موضوع : ]
[ شنبه 17 فروردين 1392 ] [ 19:23 ] [ مامان ليليا ] [ ]
بابايي من
روزها ميگذرن و ليليا ي من بزرگتر ميشي . كم كم بوي بهار مياد و سال به اخر ميرسه . تو جوون ميشي و من و بابا پير ... بابا هيچ وقت دلش نميخواد تو بزرگ شي هميشه به شوخي ميگه كاش يه دارويي بود به دخترم ميدادم ميخورد كه بزرگ نشه اما بعدش پشيمون ميشه و خودش جواب حرفشو ميده و ميگه لذت پدر بودن به ديدن بزرگتر شدنه بچشه . يادم مياد اون روزي رو كه به دنيا اومده بودي چقدر خوشحال بود خيلي خيلي خيلي ذرق پدر شدن داشت اونقدر كه همه پرستا رها و دكترها تعجب كرده بودن و ميگفتن مگه چند ساله ارزوي بچه شدن داشته باباي ليليا كه اينهمه خوشحاله . خبر نداشتن بيچاره ها كه بابايي تو از اون بابايي هاي پر از احساسات عشقولانس . بعضي وقتا حسوديم ميشه به اين همه عشق پدري همه جا با هم ميرين ، نونوايي ميوه فروشي پارك بقالي و ... كلي هم خوش ميگذرونين و اصلا يادتون ميره من نو خونه منتظرتونم . از دست شما پدر و دختر

[موضوع : سال دوم مادر شدنم]
[ يکشنبه 4 اسفند 1392 ] [ 1:16 ] [ مامان ليليا ] [ ]
مرواريد نهم
از اونجائيكه دندونات دير در اومدن هنوز دندوناي جلوت كامل نشدن و با يه بچه موش هيچ فرقي نداري وقتي مي خندي . ديروز يه كوچولو بي قرار بودي و حدس زدم كه بايد زير سر مرواريدات باشه طبق عادتم دست زدم به لثه هات و ديدم بلههههه بالاخره دندون نيش محترم رخ نمودن . مباركهههه هورااااا . حالا نه تا دندون داري و مونده ٢١ ديگه فكر كنم تا سال ديگه همين موقع ها همشون در بيان . ايشالاااا

[موضوع : سال دوم مادر شدنم]
[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ 20:47 ] [ مامان ليليا ] [ ]
جيك جيك
هر روز كه از دو سالگيت ميگذره چند تا كلمه جديد ياد ميگيري و يا عين همونو يا يه چيزي شبيه بهش برام تكرار ميكني اخ كه چه شيرينه شنيدنه اين كلمه ها از زبونت شيرين زبون . بعضي وقتا هم به لب و دهنت خيره مي شم و نهايت لذت رو ميبرم . دوست داشتني و ملوس ميشي عين يه عروسك . فكر كنم فراموش نشدني ترين لحظه از عمرم همين روزا باشه . اولين جمله دو كلمه اي هم كه هميشه ميگي و دل همه رو با گفتنش اب ميكني جمله : اين چيه ؟ هست . هر چيز جديد يا تكراري رو ببيني اول ميگي ايييي چيه ؟ عروسكانو مياري و دست و پا و ... نشون ميدي و ازم باز ميپرسي ايييي چيه ؟؟؟؟ شايد اين سوال رو روزي ٦٠ بپرسي اما هيچ وقت از جواب دادن بهت خسته نميشم كه نميشم . كلي هم شعر بلدي كه با اشاره ياد گرفتي مثلا ميگم ميپره مثل اهو تو هم شروع ميكني به پريدن يا ميگم مثل بخاري گرمه دستاتو ميگيري تو بغلت و خودتو تكون ميدي كاش عقربه ها ميايستادن و لذت اين روزا تو مرگ زمان از بين نميرفت .... عجب جمله اي گفت مامان ليلا خخخخخ الان بالاي ٧٠ تا كلمه بلدي و يواش يواش داري جمله گفتن رو ياد ميگيري موش موش

[موضوع : سال دوم مادر شدنم]
[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ 20:47 ] [ مامان ليليا ] [ ]
بدون موضوع
فكر كنم اخرين باري كه برات نوشتم چهار ماهه پيش بود . حالا ديگه كم كم بيست ماهگيت داره به اخر ميرسه و به دو سالگي ت نزديكتر ميشيم اين قافله عمر عجب ميگذرد . تقريبا يك ماه ميشه كه ديگه مي مي نميخوري يعني از روز دهم دي ماه دلم ميخواست يه كوچولو بيشتر بخوري اما وزنت خيلي پايينه و مي مي خوردنت بيشتر شده بود و غذا كمتر ميخوردي اين شد كه كم كم از سينه گرفتمت . شب اول واقعا سخت بود هر دو مون با هم گريه ميكرديم حتي وسطاي شب وقتي بي تابي تو ميديدم منصرف ميشدم و دلم ميخواست دوباره بهت شير بدم اما چاره اي نبود بالاخره اين اولين شب چه الان چه هرقت ديگه اي بايد ميگذشت و صبح ميشد صبح شد و اولين شب بدون شير خوابيدي كم كم عادت كردي و الان هر وقت يه جورايي ناراحتي يا بابايي دوات ميكنه ميدويي مياي پيش من و مي مي تو بوس ميكني و ميري دلم تنگ شده واسه شير دادن بهت چقدر هر دو تامون اروم ميشديم اون موقع چقدر زود گذشتتتتت

[موضوع : سال دوم مادر شدنم]
[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ 21:05 ] [ مامان ليليا ] [ ]
دخترک نمکی سبزه چشم بادومی

لیلیا عیدالمالکی تا این لحظه 1 سال و 4 ماه و 18 روز و 7 ساعت و 59 دقیقه و 45 ثانیه سن دارد .

 

چشم بادومی دردونه حسابی شیطون شدی ...

حالا دیگه اونقدر از مستقل شدنت خوشحالی و لذت میبری مه خودت باید با لیوان اب بخوری

خودت باید غذاتو بخوری

البته این باید ها رو خودت تعیین می کنی ها نه من

 

عاشق نه گفتنانتم وقتی سیر شدی و دیگه قاشق به دهنت نمی بری

وقتی نمی خوای کفش قرمز بپوشی و با اشاره می گی اونو اونو یعنی سیاه رو میخوام

 

باورم نمیشه جوجه منم دیگه می تونه انتخاب کنه

حالا اگه ازت بخوان که مادرتو انتخاب کنی بازم منو انتخاب میکنی یا نه ؟

 

جواب همه سوالایی که من و بابا ازت میکنیم تا امروز نه بوده

لیلیا شام می خوری؟نه

لیلیا پی پی کردی؟نه

لیلیا بابا رو دوست داری؟نه

لیلیا مامان رو دوست دار ی؟نه

لیلیا بریم ددری؟نه

 

حالا عاشق ددری هستی ها نمی دونم چرا می گی نه

هر روز لباسات دستت دم در وایمیسی و مدام می گی ددری

 

شیرینم دوست دارم

 

 



[موضوع : سال دوم مادر شدنم]
[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ 20:58 ] [ مامان ليليا ] [ ]
گالری
[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ 20:59 ] [ مامان ليليا ] [ ]
نقاش کوچولو

از وقتی رفتی مهد کلی نقاشی می کنی و خیلی هم علاقه داری واسه همینم دیوارهای خونه و میز و کف خونه و مبل  رو کردی دفتر نقاشی تنها جایی که اثری از خط خطی هات نیست دفترته شیطون

بعدشم می دویی میری سراغ کشو دستمال ها و دستمال به دست می ایی که پاکشون کنی

 

امروز هم با رنگ انگشتی تمام صورت منو قرمز کردی و کلی ذوق زده شده بودی حتی نمی ذاشتی من از جام بلند شم هی می گفتی اه اه اه بیش بیش یعنی بشین تا من کارمو بکنم مامان خانوم

 



[موضوع : سال دوم مادر شدنم]
[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ 21:00 ] [ مامان ليليا ] [ ]
دومین پاییز

تابستون رفت و دومین پاییز زندگی دخترم اومد  

روزهای خیلی خلی شاد رو بهمون هدیه می دی

با خنده هات

شیرین زبونیات

غلط و غولوط حرف زدنات

صدای خنده هات

بوس های صدا دارت                             وایِِِِِِِِِِِِِِِِِِــــــــــــــــــــــــــــــــــی

گریه های بی امونت

از تو مچکرم



[موضوع : سال دوم مادر شدنم]
[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ 21:03 ] [ مامان ليليا ] [ ]
مهد کودک

دخترک زیبای نمکی من لیلیا

 

1 ماهی میشه که با هم میریم کارگاه مادر و کودک

چشات و گرد نکن

همون مهده خودمونه که اسمش یه ذره فرق داره

اونجا با هم کلی بازی می کنیم و دوست پیدا کردی یه ذره هم از خجالت و ترست کمتر شده

انقدر تو اون 1 ساعت شیطونی می کنید که اصلا نمی فهمیم چطوری می گذره

جز عمرم حساب نمی شه اونقدر که لذت داره

مربی ت اسمتو گذاشته خوش تیپ ریزه

وقتی هم که موقع خداحفظی می شه بای بای و فرستادن بوسه از طرف شما دل همه رو شادتر میکنه

امروز هم که جشن اب بود و اولین بار بود تو استخر می رفتی انقدر خوشت اومده بود که نمی خواستی

بیای بیرون

این اقا پسر دوست لیلیا که داره خودشو یواش یواش بهش نزدیک می کنه

وبعد از چند دقیقه دست رد پرنسس به سینش می خوره

اینم از یه روز خیس و نم دار



[موضوع : سال دوم مادر شدنم]
[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ 21:00 ] [ مامان ليليا ] [ ]
اب بازی

سرگرمی جدید

بازی جدید

درد سر جدید

 

خودتو لوس کردی تا منو گول بزنی واسه بازی بیشتر اما شکست خوردی و گریههههههههه



[موضوع : سال دوم مادر شدنم]
[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ 21:02 ] [ مامان ليليا ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد